که با تو جشن بگیرم دوباره سوختنم را
تو را قدم زدن و با تو هم سفر شدنم را
فرا گرفته در این شوره زار ، از نفس تو
نسیم و برگ گل وعطر قاصدک بدنم را
تو تنگ آبی و من ماهی ام که در تب و تابم
که دوست دارم از این گونه دست و پا زدنم را
مخواه آمده باشی و از تو شعر مگویم
مخواه باشی و من بسته تر کنم دهنم را
تو مثل وسوسه عریانی ونقاب نداری
ببین به سوی تو بی اختیار آمدنم را
امید نیست ببوسم تو را و زنده بمانم
به یاد داشته باشم بیاورم کفنم را
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت 22:34 توسط مرتضی پارسا
|
دوستان سلام