مادری خواست منتقل بشود با قطار زمان به دختریش
دختری بی گناه ومبهوت از همه ی سال های مادریش
مثل یک رودخانه بی پایان مثل اندوه موقع باران
مثل یک شاعر است محروم از گفتن بیت های آخریش
شاید امروز اگر سکوت کند پای بی دردیش حساب کنند
یا اگر حرف تازه ای بزند هی بگویند از سبک سریش
خواب ! ای خواب ! از تو جز کابوس ارمغانی برای او نرسید
اینک ای مرگ خواهشی دارد : با خودت هیچ جا نمی بریش ؟
دوستان سلام