برای از تو سرودن در این سیاهی شب

غزل غزل غم ِ دنباله دار لازم نیست


تو بند بند مرا در وجود خود بستی

مرا رها کن و بگذر حصار لازم نیست


برای تو که خود اثباتی از جنون هستی

جنون ِ این من ِ بی بندوبار لازم نیست


حضور در تو پر از حس ِ زنده بودن است و جز این

برای کشتن ِ من هیچ کار لازم نیست






من نیستم در آینه ، من این شمایل نیستم

زشتم ! به زیبایی در این آیینه مایل نیستم 

شايد كه اين يك توطئه است از دوستان  ِ دلخورم       

دل دار بودن كار دستم داده بی دل نيستم

چون با خودم در گوشه ی دنجی فراهم می شوم      

چون بين آدم های بی رنج جهان ول نيستم

تمجيد هرچه بيش تر يعنی تمسخر بيش تر            

وقتی كه می دانند و می دانم كه قابل نيستم

خيلی مسائل هست تا درگيرشان باشم ولی                 

جز يك نفر درگير با خيلی مسائل نيستم

يك عشق  ِ نافرجام نه يك ماجرای ناتمام                      

گرم گناهی ناقصم انسان كامل نيستم