سلام

در این پست از خودم شعری نسیت . مطلب مهم تری هست .

بارها در جمع خصوصی شاعران گفته ام :

بهمن رافعی اگر از چند غزل سرای مشهور معاصر ما – که به احترامشان نام نمی برم –

بزرگ تر نباشد ، کوچک تر نیست . نمی دانم چند نفر از رفقای شاعرمخصوصا ً

کسانی که در محیط هنری اصفهان پرورش یافته اند و ایضا ً مخصوصا ً

آن دسته ای که فهم غزل فخیم را دارند با این گزاره موافق اند که ژرفای مضمون و

دغدغه ی سرودههای رافعی و زبان محکم واستواری که در شاخص ترین آثار او

سراغ داریم ، تنها در آثار سرایندگان اندکی ازمعاصرین یافت می شود .

مفهوم عرض من مشخص تر می گردد اگر از نه نفر غزل سرای مشهور معاصر

به انضمام بهمن رافعی به عنوان نفر دهم ، هر نفر ده اثر برجسته را مطالعه کنیم

و باهم بسنجیم .

البته مستحضرهستم چندان اهمیتی ندارد که بهمن رافعی را چنین و چنان بدانیم یا نه ؟!

یا دعوا کنیم که اندازه ی بزرگی بهمن رافعی ... این پیرمرد لاغر اندام چه قدر است ؟

اما قطعا ً اهمیت دارد که رافعی ها را با ابعاد قابل توجه هنرشان وشاید هم شخصیتشان

درک کنیم . چرا که عقیده مندم خوراکی که توسط رسانه ی ملی و جراید ، با عنوان

الگوی ادبی ، چه در آثار وچه درچهره های ادبی به جامعه ی ما ، علی الخصوص

مخاطبان جوان ارائه می گردد چندان اصیل نیست و نیاز است سره از ناسره بازیافته

شود واختصاص این پست من به چنین مطالبی نمونه ای از همین یافتن هاست.

شاید اگر آن نیم غزل بهمن رافعی با مطلع ( از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست )

توسط داریوش اقبالی خوانده نمی شد ، اگر خود بر محور پرهیز از شهرت نمی چرخید

و اگر خود به برخی اصحاب رسانه روی خوش نشان می داد واگر دست پنهان اما

آشکاری که وی را سال هاست پس زده است ... نبود ! اینک نه تنها نام این بزرگ شاعر

را خیلی بیش از این شنیده بودیم بلکه از غزل های او نیز تلمذها می توانستیم کرد .

منتظر نیستم بهمن رافعی به عنوان مهمان ویژه ی فلان برنامه دعوت شود .

منتظر نیستم بهمن رافعی داور یک کنگره ی سراسری شعر باشد .

منتظر نیستم بهمن رافعی به عنوان یک بزرگ ِ پیش کسوت در جلسات ِ شب ِ

نیمه ی رمضان ، در حضور رهبر – که جلسه ای متشکل از بهترین جوان هاست –

دعوت گردد .

منتظر نیستم آثار بهمن رافعی در رسانه ها معرفی ونقد شوند .

در مقابل تمام جملات فوق ، حرفم این است و با افسوس و کمی خشم می گویم :

تقصیر ِ گم نامی و متروکی مطلق یا نسبی عزیزانی مانند بهمن رافعی ...

با آن روحیه ی مخصوصی که دارند ... نه فقط بر گردن رسانه و نظام یا خودشان

است بلکه گردن ما شاعران ومتشاعران نیز هست که عموما ًپیرو جریان های کاذب

اهالی ادبیات می گردیم ومتاسفانه در بسیاری از اوقات

حبه قند افتاده بر زمین را به کندوی عسل فراز شاخه ترجیح می دهیم .

رافعی دو دختر دارد : نیلوفر ، دبیر ادبیات است و آرزو ، ماما

آرزو و پسر نوجوانش سال هاست که با بهمن رافعی زیر یک سقف سکنی دارند

و نیلوفر نیز با همسر و دو پسرش در گوشه ای دیگر از شهر اصفهان .

اما فصلی گذشته است بر مرگ شهین اعتباری ، همسر استاد که در وصفش گفت :

پر بود از کشف های بکر ، لکن نه شهودهایی به اندازه ی کشف ها قدرت مند ،

مرگ همسر ، پس از سال ها بیماری پایان مشقتی مشترک بود برای بهمن وشهین .

این روزها حال استاد هفتاد وپنج ساله نیز زیاد مساعد نیست و البته آخرین مجموعه ی

او نیز امسال و در همین سن وسال بیرون آمد : خنده ی آب از اخم سنگ .

در ملاقاتی که بود حظ کردم واستفاده ها بردم .

بحث ها کردیم وتفسیرها نمودیم وگپ زدیم و ...

غزلی دارد که بنده از آن گاه که نوجوانی عاشق بودم و مخاطب غیر حرفه ای شعر ...

تا کنون که مخاطب حرفه ای شعر هستم ... آن را جزو بهترین اشعار شنیده ام می دانم .

خواستم تا بی بهره نمانید ... تقدیم :

از دست عزیزان چه بگویم ؟! گله ای نیست گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن درهمه عمرم هرلحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست*

دیری است که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست

بگذشته ام از خویش ولی از تو گذشتن مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم بر زندگیَم سایه ای از سلسله ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن یاران همه رفتند ومرا قافله ای نیست

* در منزل ایشان و در یکی از شب های هفته ی گذشته ملاقاتی با جنابش داشتم که فرمودند

باید پس از ( دست ) کاما قرار گیرد و نه کسره و همین گونه سروده شده است و داریوش اقبالی

اشتباها ً با کسره می خواند ... هرچند آن گونه نیز معنایی دیگر و صحیح دارد .

بهمن رافعی

متولد هزار وسیصد و پانزده .

زاده ی بروجن

دبیر بازنشسته ی ادبیات

آثار :

سال های ابری ( محلی ، به لهجه ی چهارمحالی )

بی عشق ، ما سنگ ، ما هیچ ، سال هفتاد و هشت

اگر این ماهیان رنگی نبودند ، سال هفتاد و هشت

روشنی در قفس ماندنی نیست ، سال هشتاد و یک

گلی جون و لیشمانیا * ، سال هشتاد و سه

خنده ی آب از اخم سنگ ، سال هشتاد و نه

* لیشمانیا ، نام دیگر پشه ی سالک است

عازم کنگره ی سراسری دفاع مقدس در یزد هستم ، به امید دیدار.

...............

دیشب از یزد برگشتم

سلام مجدد

این هم گزارش کنگره ی نوزدهم :

بسیار متاسفم !