وقت آن است که پیراهنی از من به تنت ...
داغی از آن چه ندارد بدنم بر بدنت ...
بر لطیف ِ سر و گوش تو نوازش هایی
که پس از سلطه ی لب های کسی بر دهنت ...
باز کن سینه و فریاد بکش آزادی
بسته کت چفت در آرام ، پس از آمدنت
جشنی از خنده به پا کن که بگریم تا مرگ
جشنی از سوختن و سوختن و سوختنت
کفنم دست و سر و سینه و اندام تو است
پاره های غزلم ، دفتر شعرم ، کفنت
دست در دست منی ، مست منی ، دست مکش !
مرد تو منتظر معجزه ی زن شدنت ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:18 توسط مرتضی پارسا
|
دوستان سلام