خواب دیدم کلاغ ها بردند خبرم را برای مردم شهر

ونشستند سرد و آسوده روی ایوان به جای مردم شهر

 

خبرم را بلند جار زدند توی میدان مرا به دار زدند

شهر ، جریان خون نداشت ، گرفت من شدم ماجرای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، حضرت ابلیس که ملبس به دختری شده بود

داد زد ، جمعیت که ساکت شد آمد از لا به لای مردم شهر

 

گفت این کیست ؟ گفتم این عشق است ! شکل انسان به خود گرفته منم

خنده زد رانده از خدا به مجاز به حقیقت خدای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، حضرت قدیس که ملبس به سالکی شده بود

گفت نام تو چیست ؟ گفتم درد ! درد ، تنها دوای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، یک کلاغ آمد که بزرگ ِ کلاغ ها شده بود

گفتم این قتل ، کار من یا توست ؟ گفت جانم فدای مردم شهر !