خواب دیدم کلاغ ها بردند خبرم را برای مردم شهر
ونشستند سرد و آسوده روی ایوان به جای مردم شهر
خبرم را بلند جار زدند توی میدان مرا به دار زدند
شهر ، جریان خون نداشت ، گرفت من شدم ماجرای مردم شهر
لحظه ی مرگ ، حضرت ابلیس که ملبس به دختری شده بود
داد زد ، جمعیت که ساکت شد آمد از لا به لای مردم شهر
گفت این کیست ؟ گفتم این عشق است ! شکل انسان به خود گرفته منم
خنده زد رانده از خدا به مجاز به حقیقت خدای مردم شهر
لحظه ی مرگ ، حضرت قدیس که ملبس به سالکی شده بود
گفت نام تو چیست ؟ گفتم درد ! درد ، تنها دوای مردم شهر
لحظه ی مرگ ، یک کلاغ آمد که بزرگ ِ کلاغ ها شده بود
گفتم این قتل ، کار من یا توست ؟ گفت جانم فدای مردم شهر !
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:51 توسط مرتضی پارسا
|
دوستان سلام