یک زوزه ی بلند کشید وجسور شد از حیطه ی قلمرو هر روز دور شد
زل زد به ظلمتی که مهیای شعله بود جز شب برای دیدن هر چیز کور شد
حس کرد خون سمی رگ های خویش را حس کرد قلب سرد سیاهش تنور شد
از درک وفهم وهرچه از این دست طفره رفت قدرت گرفت ، گرچه کمی بی شعور شد
آزاد بود ومزه ی آزادگی چشید جرأت گرفت وعاشق دنیای نور شد
توجه کنید !
از دوستانی که وقت کافی ندارن ومطابق شرایطشون وبا عجله جمله ای می نویسن
تشکر می کنم ودستشونو می بوسم.
لکن به دوستانی نیاز دارم که واقعا ً زیرجلد یه شعر میرن .
کسانی که ریزه کاری ها ی حرفه ای وحسی کارو بفهمن وگوشزد کنن و عیب ها
و آفت هایی که در شأن کارای من نیست رو بهم بگن تا پیشرفت کنم .
ممکنه دیر به دیر روی بلاگ شما بیام اما حتما ً با کسی که تعامل کنه تعامل می کنم.
دوستان سلام