سکته ی قلبی

 

 

سلام

 

 چه ماجرای عجیبی که برگ برگ کسی

سپید بود و پر از شعر یادگاری بود

 

چه دوستان عجیبی که گرمی دلشان

خلاف آن چه از آن ها سراغ داری بود

 

مطالب زیر را برای دوستانی می نویسم که نگران احوال حقیر و پی گیر اتفاقات

هفته ی گذشته بودند . در میان آنان  دست و پیشانی  رفقای یک دل را خاضعانه  می بوسم

و از باقی تماس گیرنده گان نیز تشکر صادقانه می نمایم .

 

خلاصه ی مطلب این که هفته ی گذشته ،  پنج شنبه شب بعد از یک جلسه تمرین

نسبتا ً سنگین ورزشی ، به محض رسیدن به منزل دچار سکته ی قلبی شدم و با توجه

 به تغذیه وسطح آمادگی جسمانی ، این قضیه برای خودم و خانواده و دوستان ورزش کار

 بسیاردور از انتظار بود و متخصص قلب علت اصلی این سکته را ژنتیک اعلام کرد .

خانواده ام به زحمت فراوان افتادند  به وجودشان افتخار می کنم .

 به تازگی از CCU و آنژیوگرافی مرخص شده و در آرامش نسبی به سر می برم .

 

شاید گفتن این حرف ها ضروری به نظر نرسد اما این کمینه ی قدردانی است و

 نوعی وظیفه برای من و البته دانستن حق مردم است !

 دو مرتبه از احوال پرسی همه تشکر می کنم  و تقاضا می کنم در صورت تمایل

 به  احوال پرسی تلفنی به امیر سنجوری متصل شوند . مداوای بنده هنوز ادامه دارد

 و درواقع تازه آغاز شده است  . این روزها طبیعی است که چندان سرحال نباشم و

 از همین بابت این کلمات پاسخی هستند به همه ی پیام های لفظی و کتبی و قلبی شما ...

از این این که تک تک پیام ها را پاسخ ندادم عذر خواهی می کنم .

 

   و اما شعر ... پریشب ... محصولی از  CCU 

 

ای دوردست ِ مست ِ قشنگی که نیستی         پژمرده فصل ِ رنگ به رنگی که نیستی

من ساده ساده محو تماشای چیستم ؟!              تو صد دریچه شهر فرنگی که نیستی

درد ِ مرا مخدر اگر هست این تویی              تریاک اصل و نشئه ی بنگی که نیستی

در سینه ام فرو شو و آرامشی بگیر                ای برق ِ بی قرار ِ خدنگی که نیستی

چرخیده ای دوباره و از ماشه رد شدی               ای اتفاق خوب ! فشنگی که نیستی

ماه ِ تو پنجه خورده ی چنگال گرگ هاست          رفتی کدام دره ؟!  پلنگی که نیستی  

 

 

 

 

نت های گریه دار



سلام

 یک شنبه ای که گذشت ، جلسه ی ادبی کوچک ، اما پر انگیزه ی ما به کتاب

  ( نت های گریه دار ) اختصاص داشت.

نوشته ی محمد حسین ملکیان ، شاعر جوان اصفهانی .

 ملکیان ، غزل از جنس خودش ودغدغه ی خودش می گوید وخوشبختانه

شعرش از جنس بورس ادبی امروز نیست ! ساده است و ... به عنوان مثال :


خشک و زمستانی ام بهار ندارم  

باخته ام ، برگی اعتبار ندارم


ریشه - که جز خاک ، بر سرم نتوان ریخت

شاخه - که جز برف ، کوله بار ندارم


ملعبه ی دست ِ کودکان ِ جنونم

یک گل مصنوعی ام که خار ندارم


یک قدمی ّ غزال زخمی ام اما

پای عبور و دل ِ شکار ندارم


شاهم ، شاهی که مات ِ قلعه ی دوری است

شاه پیاده که یک سوار ندارم


مثل همیشه تو را ندارم و از تو

بیش تر از این هم انتظار ندارم



جای علاقه مندان خالی ... و از همین جا به دوستاران نقد شدن اعلام می کنم که

جهت برپایی جلسات مشابه در خدمتشان هستیم.

عکس یادگاری پس از پایان جلسه ، با چند نفر از مهمانان و دوستان ، از چپ به راست:

 

 محمدحسین ملکیان ، مهدی ... ، مرتضی پارسا ، مهدی نظارتی زاده ،

... کیکاج زاده و امیر سنجوری و عکاسی که نیفتاده وخود یکی از

سخنرانان بود : مهدی بابادی .


 


 و اما یکی از آخرین غزل های خودم :


چند روز است مبتلا شده ام به هوای نچسب پاییزی

این هوای تو است می دانم   تو نماد غمی ، غم انگیزی


به امیدی که آسمان در توست دست را از بغل جدا کردم

حس بارانی و ترانه ولی کف دستان من نمی ریزی


روزها رفت و در تو کهنه شدم  خبر از حرف های تازه نشد

از همان کهنه های ناگفته حرف تلخی بزن ! بگو چیزی !


پرچمم دست مایه ی باد است   نفْسم از اعتماد افتاده است

مثل خوارزم شاه ، نامردم     وتو بی رحم مثل چنگیزی


ناخودآگاهم آمده است که باز به خودآگاهت اعتماد کند

ریسمان نجاتی و شاید حلقه ی دار را بیاویزی


تو هیاهوی مرگ ، در رگ من  تو هیولای انتظار و سکوت

سر ِ راهم نشسته ای خون سرد  تا نمیرم که برنمیخیزی !