محیط کن به تنت گرم و آشنا بدنم را

ببند با دهن  ِ بی تکلفت دهنم را

درون حلقه ی بازوم در سکوت بیارام

که در تلاطم لب هات بشنوی سخنم را

من ِ مسافر ِ شب گرد ، اختیار ندارم

 بدون بوسه به سیمای ماه ، رد شدنم را

نیاز نیست که اسم شب از غریبه بپرسی

 که می شناسی از این دست ، طرز ِ در زدنم را

میان وسعت ِ هیچ آرزو به یاد ندارم

رها و رسته بدین گونه اسب تاختنم را

من از جلای وطن راضی ام ، بهشت من این جاست

 که با هدایت ابلیس یافتم وطنم را

 

زمستان 89

 

اهایییییییییییییییییی ملت

با عرض معذرت از دوستان


این وبلاگ هک شده بود


الان پسش گرفتم - به زودی بر می گردم


مرتضی پارسا

ادامه نوشته