محیط کن به تنت گرم و آشنا بدنم را
ببند با دهن ِ بی تکلفت دهنم را
درون حلقه ی بازوم در سکوت بیارام
که در تلاطم لب هات بشنوی سخنم را
من ِ مسافر ِ شب گرد ، اختیار ندارم
بدون بوسه به سیمای ماه ، رد شدنم را
نیاز نیست که اسم شب از غریبه بپرسی
که می شناسی از این دست ، طرز ِ در زدنم را
میان وسعت ِ هیچ آرزو به یاد ندارم
رها و رسته بدین گونه اسب تاختنم را
من از جلای وطن راضی ام ، بهشت من این جاست
که با هدایت ابلیس یافتم وطنم را
زمستان 89
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:51 توسط مرتضی پارسا
|
دوستان سلام