وقت ِ از خویشتن ِ خویش هراسان شدنت

وقت ِ از چشم من و آینه پنهان شدنت


باید از هرچه نگفتی بنویسم گاهی 

مثلا ً لحظه ی از عشق ، پشیمان شدنت


مثلا ً وقت ِ لگد کوفتنت بر همه چیز 

و پس از آن به خودم دست به دامان شدنت


دست در پیرهنت بردن و با من به دروغ

خشمگین بودنت و دست گریبان شدنت


کاش از دین خودت سوی خودت برگردی 

روز ِ عاشق شدنت روز ِ مسلمان شدنت


تو نه اسطوره ی عقلی و نه اسطوره ی عشق

پس چه سرّی است در این بی سروسامان شدنت ؟!



حال بسیار بدی دارم ...
روز به روز بسیار ملتهب تر میشم ...
این روزا بد جوری یقه مو گرفته ...
 فک نمی کردم این قدر بچه باشم ...
 فک نمی کردم این قدر آسب پذیر و عاطفی باشم ...
فک نمی کردم این قد ... باشم ...
این روزا ... این روزا ... تا به نقطه ی عطفش برسه و بگذره من می میرم ...
دست و پاو چشم و گوش و زبونم بسته است .... نه می تونم دریافت کنم و دریافتی بدم ...

بعضی وقتا درون گرایی رو با تمام وجود حس می کنم

نمی دونم باید نفرین کنم .... یا قربون برم این روزا رو ؟



خبر دهید من امسال زودتر مردم
بهار تا برسد باز پشت در مردم

خبر دهید که این اتفاق خاصی نیست
خبر دهید که این بار ، بی خبر مردم

به هر دری که زدم بغض ها شکسته نشد
به شوق پنجره ای باز ، در به در مردم

دمی که می رسی و در سکوت می مانی
مرا ببخش اگر نیستم اگر مردم





برای از تو سرودن در این سیاهی شب

غزل غزل غم ِ دنباله دار لازم نیست


تو بند بند مرا در وجود خود بستی

مرا رها کن و بگذر حصار لازم نیست


برای تو که خود اثباتی از جنون هستی

جنون ِ این من ِ بی بندوبار لازم نیست


حضور در تو پر از حس ِ زنده بودن است و جز این

برای کشتن ِ من هیچ کار لازم نیست






من نیستم در آینه ، من این شمایل نیستم

زشتم ! به زیبایی در این آیینه مایل نیستم 

شايد كه اين يك توطئه است از دوستان  ِ دلخورم       

دل دار بودن كار دستم داده بی دل نيستم

چون با خودم در گوشه ی دنجی فراهم می شوم      

چون بين آدم های بی رنج جهان ول نيستم

تمجيد هرچه بيش تر يعنی تمسخر بيش تر            

وقتی كه می دانند و می دانم كه قابل نيستم

خيلی مسائل هست تا درگيرشان باشم ولی                 

جز يك نفر درگير با خيلی مسائل نيستم

يك عشق  ِ نافرجام نه يك ماجرای ناتمام                      

گرم گناهی ناقصم انسان كامل نيستم



من دوست دارم دست هایت پر خطر باشد

زن باید از این حرف ها نامردتر باشد


من دوست دارم زن پس از یک روز آرامش

از پای ننشیند به فکر دردسر باشد


وقتی که چشمانم پر از حرف است می خندی

هی دوست داری چشم و گوشت کور و کر باشد


بر تو ، بر احساس عجیبت ، روی رفتارت

هی دوست دارم درد و رنجم بی اثر باشد


خون سرد باشی فرد باشی مثل نامردی

که دوست دارد هی رفیقش در به در باشد


تقدیر مرموز درخت این است : سر در عرش

پا در زمین مجروح دندان تبر باشد


گم کرده ی یک چیز ِ ناب ِ مشترک هستیم

وا می کنم ... این دفعه شاید پشت در باشد




لینک صدای ... دکلمه ی برخی غزل هایم

http://s4.picofile.com/file/7947726234/morteza_parsa.rar.html




می خواهم
تنها نسیمی که خاکسترت را بر باد می دهد
نفس های من باشد





 وقت آن است که پیراهنی از من به تنت ...

داغی از آن چه ندارد بدنم بر بدنت ...


بر لطیف ِ سر و گوش تو نوازش هایی

که پس از سلطه ی لب های کسی بر دهنت ...


باز کن سینه و فریاد بکش آزادی

بسته کت چفت در آرام ، پس از آمدنت


جشنی از خنده به پا کن که بگریم تا مرگ

جشنی از سوختن و سوختن و سوختنت


کفنم دست و سر و سینه و اندام تو است

پاره های غزلم ، دفتر شعرم ، کفنت


دست در دست منی ، مست منی ، دست مکش !

مرد تو منتظر معجزه ی زن شدنت ...

 

 

خواب دیدم کلاغ ها بردند خبرم را برای مردم شهر

ونشستند سرد و آسوده روی ایوان به جای مردم شهر

 

خبرم را بلند جار زدند توی میدان مرا به دار زدند

شهر ، جریان خون نداشت ، گرفت من شدم ماجرای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، حضرت ابلیس که ملبس به دختری شده بود

داد زد ، جمعیت که ساکت شد آمد از لا به لای مردم شهر

 

گفت این کیست ؟ گفتم این عشق است ! شکل انسان به خود گرفته منم

خنده زد رانده از خدا به مجاز به حقیقت خدای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، حضرت قدیس که ملبس به سالکی شده بود

گفت نام تو چیست ؟ گفتم درد ! درد ، تنها دوای مردم شهر

 

لحظه ی مرگ ، یک کلاغ آمد که بزرگ ِ کلاغ ها شده بود

گفتم این قتل ، کار من یا توست ؟ گفت جانم فدای مردم شهر !

 

 

 

 

سلام ...

 عید مبارک !!!!!!!!!!!!! دوباره !!!!!!!!!!!!

 و مرگ دوست شاعر اصفهانی ( محمد رضا نصر )

این جوان مهربان و بلند بالا و خوش سیما را  که در آخرین روزهای سال ۹۱

بسیارغافلگیرانه با سکته ی مغزی از دنیا رفت به جامعه ی ادبی تسلیت عرض می کنم.

 

 

بهار ، مشغله ای بود تا خزان برسد              که مرگ مفرط و سرمای بی امان برسد

بهار ، خدعه ی تلخی برای ماندن بود                که پیر ، دق کند و نوبت جوان برسد

تنی پر آفتم و بین راه می افتم                                نباید افت مرگم به خانمان برسد

خزان رسید و بهاری نیامد و سردم                     وکاش دوزخ عشق تو ناگهان برسد

خزان رسید و کسی برگ برگ می ریزد       که پاره پاره ی شعرش به این و آن برسد

 

 

 هم چنین عرض کنم که سی دی دکلمه ی (سطرهای پایانی ) منتشر شد.

 این سی دی حاوی دکلمه برخی از سروده هایم  است که قبلا ً در دفتری به همین نام

 با مجوز ارشاد به چاپ رسیده بود و در کار اخیر از موسیقی زمینه استفاده شده است.

 علاقه مندان به دریافت ، همچنین دوستان مرتبط با جامعه های هنری تماس حاصل کنند .

 

سکته ی قلبی

 

 

سلام

 

 چه ماجرای عجیبی که برگ برگ کسی

سپید بود و پر از شعر یادگاری بود

 

چه دوستان عجیبی که گرمی دلشان

خلاف آن چه از آن ها سراغ داری بود

 

مطالب زیر را برای دوستانی می نویسم که نگران احوال حقیر و پی گیر اتفاقات

هفته ی گذشته بودند . در میان آنان  دست و پیشانی  رفقای یک دل را خاضعانه  می بوسم

و از باقی تماس گیرنده گان نیز تشکر صادقانه می نمایم .

 

خلاصه ی مطلب این که هفته ی گذشته ،  پنج شنبه شب بعد از یک جلسه تمرین

نسبتا ً سنگین ورزشی ، به محض رسیدن به منزل دچار سکته ی قلبی شدم و با توجه

 به تغذیه وسطح آمادگی جسمانی ، این قضیه برای خودم و خانواده و دوستان ورزش کار

 بسیاردور از انتظار بود و متخصص قلب علت اصلی این سکته را ژنتیک اعلام کرد .

خانواده ام به زحمت فراوان افتادند  به وجودشان افتخار می کنم .

 به تازگی از CCU و آنژیوگرافی مرخص شده و در آرامش نسبی به سر می برم .

 

شاید گفتن این حرف ها ضروری به نظر نرسد اما این کمینه ی قدردانی است و

 نوعی وظیفه برای من و البته دانستن حق مردم است !

 دو مرتبه از احوال پرسی همه تشکر می کنم  و تقاضا می کنم در صورت تمایل

 به  احوال پرسی تلفنی به امیر سنجوری متصل شوند . مداوای بنده هنوز ادامه دارد

 و درواقع تازه آغاز شده است  . این روزها طبیعی است که چندان سرحال نباشم و

 از همین بابت این کلمات پاسخی هستند به همه ی پیام های لفظی و کتبی و قلبی شما ...

از این این که تک تک پیام ها را پاسخ ندادم عذر خواهی می کنم .

 

   و اما شعر ... پریشب ... محصولی از  CCU 

 

ای دوردست ِ مست ِ قشنگی که نیستی         پژمرده فصل ِ رنگ به رنگی که نیستی

من ساده ساده محو تماشای چیستم ؟!              تو صد دریچه شهر فرنگی که نیستی

درد ِ مرا مخدر اگر هست این تویی              تریاک اصل و نشئه ی بنگی که نیستی

در سینه ام فرو شو و آرامشی بگیر                ای برق ِ بی قرار ِ خدنگی که نیستی

چرخیده ای دوباره و از ماشه رد شدی               ای اتفاق خوب ! فشنگی که نیستی

ماه ِ تو پنجه خورده ی چنگال گرگ هاست          رفتی کدام دره ؟!  پلنگی که نیستی  

 

 

 

 

نت های گریه دار



سلام

 یک شنبه ای که گذشت ، جلسه ی ادبی کوچک ، اما پر انگیزه ی ما به کتاب

  ( نت های گریه دار ) اختصاص داشت.

نوشته ی محمد حسین ملکیان ، شاعر جوان اصفهانی .

 ملکیان ، غزل از جنس خودش ودغدغه ی خودش می گوید وخوشبختانه

شعرش از جنس بورس ادبی امروز نیست ! ساده است و ... به عنوان مثال :


خشک و زمستانی ام بهار ندارم  

باخته ام ، برگی اعتبار ندارم


ریشه - که جز خاک ، بر سرم نتوان ریخت

شاخه - که جز برف ، کوله بار ندارم


ملعبه ی دست ِ کودکان ِ جنونم

یک گل مصنوعی ام که خار ندارم


یک قدمی ّ غزال زخمی ام اما

پای عبور و دل ِ شکار ندارم


شاهم ، شاهی که مات ِ قلعه ی دوری است

شاه پیاده که یک سوار ندارم


مثل همیشه تو را ندارم و از تو

بیش تر از این هم انتظار ندارم



جای علاقه مندان خالی ... و از همین جا به دوستاران نقد شدن اعلام می کنم که

جهت برپایی جلسات مشابه در خدمتشان هستیم.

عکس یادگاری پس از پایان جلسه ، با چند نفر از مهمانان و دوستان ، از چپ به راست:

 

 محمدحسین ملکیان ، مهدی ... ، مرتضی پارسا ، مهدی نظارتی زاده ،

... کیکاج زاده و امیر سنجوری و عکاسی که نیفتاده وخود یکی از

سخنرانان بود : مهدی بابادی .


 


 و اما یکی از آخرین غزل های خودم :


چند روز است مبتلا شده ام به هوای نچسب پاییزی

این هوای تو است می دانم   تو نماد غمی ، غم انگیزی


به امیدی که آسمان در توست دست را از بغل جدا کردم

حس بارانی و ترانه ولی کف دستان من نمی ریزی


روزها رفت و در تو کهنه شدم  خبر از حرف های تازه نشد

از همان کهنه های ناگفته حرف تلخی بزن ! بگو چیزی !


پرچمم دست مایه ی باد است   نفْسم از اعتماد افتاده است

مثل خوارزم شاه ، نامردم     وتو بی رحم مثل چنگیزی


ناخودآگاهم آمده است که باز به خودآگاهت اعتماد کند

ریسمان نجاتی و شاید حلقه ی دار را بیاویزی


تو هیاهوی مرگ ، در رگ من  تو هیولای انتظار و سکوت

سر ِ راهم نشسته ای خون سرد  تا نمیرم که برنمیخیزی !



 

 

در سینه ی دل شکسته گان آه شکست

هرکس نشکسته بود ، ناگاه شکست

در جمع ستاره گان خبر غوغا کرد

آیینه ی آب از رخ ماه شکست

 

 

ما مشکل مشک و دست و دندان داریم

ما خیمه ی شعله ور فراوان داریم

با این همه یک نکته عجیب است که ما

مانند شما به نیزه قرآن داریم

 

 

هم سفر با پاییز

 

 

 سلام

 تازه از کاشان برگشتم

بزرگ داشت کلیم در کنگره ی هم سفر با پاییز

 

 شرح نمیدم که چه بود و چه گذشت ... همین قدر تعریف می کنم که از بهترین

کنگره هایی بود که در خاطرم ماند ...  و در دلم جای دوستانی رو که خودشون

می دونن چه قدر باشون حس مشترک دارم خالی کردم و یادشون بودم.

 

 

شعری از لیلا قنبری از اهواز :

 

میگذارم لای شعرهایم پر قو باشی

که صبح

 روی بالشم بخیر بگذرد

lگودی چشمانی

 که

 افتاده پای خوابهای من...

 

 آخرین شعرم ... تقدیم :

 

 

هر دل حریف عشق و جنون نیست هر سال نو بهار ندارد

ای شیرهای مست بمیرید هر بیشه ای شکار ندارد

 

تاریخ مصرف همه چیزی انگار مهر باطله خورده

بودن برای هستی عالم بی عشق اعتبار ندارد

 

بدنامیش مفاخره دارد بی رحمیش عجیب فریباست

مرد است هرکسی که به جز او با هیچ چیز کار ندارد

 

می گسترانم از غم چشمم بر دشت ِ بی شکیب ، نگاهی

نزدیک ، چارنعل سواری وآن دورتر غبار ندارد

 

من در تو دست می برم آری آن گونه ای که باز شکاری

با فکر کبک های بهاری کاری به سبزه زار ندارد

 

ابراز می کنم به تو خود را با شیوه ای که مثل کسی نیست

ای قوم ! این گناه عزیزی است ربطی به سنگسار ندارد

 

دل می زنم به راه ، دوباره پی گیر ِ خون کهنه ی خویشم

این رد ّ پای مرگ مهیبی است وآن مرده سوگ وار ندارد

 

 

 

 

 

سلام

 فکر می کنم این روزها اشتباها ً به چنین سروده هایی که در زیر می خونید

عنوان ترانه  چسبیده  میشه .

یک سروده چه طور می تونه بدون موسیقی و صدای خواننده  ترانه باشه ؟!

این یه  سروده ی محاوره  است  که توسط سراینده ی جوان انجمن ما ( احسان منفرد )

خلق و تقدیم به آذربایجانی ها  شده :

 

منو از گم شدن دخترکم یا جنازه های توی گونی

منو از خونه ی زیر آوار منو از زلزله می ترسونی؟!

 

منو از له شدن با آجر توی یک مجتمع مسکونی

منو از ضجه ی یک همسایه بعد یک حادثه می ترسونی ؟!

 

من یه عمره زیر آوار تو ام پشت میله های این شهر کبود

جرمم اینه که توی سلولت کسی جز من به تو نزدیک نبود

 

وسط ذهن بلاتکلیفم پر تیکه های آهن پاره است

پر ترکشای سیمانی که روی جسم خواهرم می باره است

 

به خدایی تو کی مشکوکه ؟! من به ایمان خودم شک دارم !

منو از زلزله می ترسونی ؟!  چه نیازی به مترسک دارم ؟!

 

(  با اندکی تصرف )

 

 

 واین ... سروده ی اخیرم :

 

اولین بار به هم نامه رسانی کردیم              وعده کردیم و کمی چرب زبانی کردیم

همه گفتند ضرر می رسد از عشق ولی               ما علیه همه با عشق تبانی کردیم

عمرها طی شد و من مردم و تو محوشدی        و نشستیم و فقط مرثیه خوانی کردیم

فرصتی بود که یک مرتبه از کف دادیم           پیش خود واقعا ً آیا چه گمانی کردیم ؟!

این قدر حوصله مان سررفت از کفترعشق    که به آواز خوشش سنگ پرانی کردیم

عشق عریانی تندیس محبت شد ه بود              ما برای دل خود چشم چرانی کردیم

عشق آهنگ لطیفی شد و شمعی روشن             نشنیدیم ... ندیدیم  ... جوانی کردیم

 

 

 

 



از داغ ها سروده و خون شقایق است       

می جوشد و عصاره ی رنج خلایق است

این جرعه جرعه خون دل توست ریخته       

یا قطره قطره جوهر ثبت حقایق است؟!

 


جمعی امید مرگ تو دارند و دل خوش اند  

جمعی یتیم گشته و در بغض ، خامش اند

در این میان وقایع مسموم و مهلکی             

از کوزه ی فریب زمان در تراوش اند

 


آن خاطرات تلخ ترین برهه ی زمان               

آن حادثات سرزده از خشم بی امان

در پیش و مرگ ، در پی اش آرام و با وقار 

ما سوی سوگ واری مسجد دوان دوان

 


گاهی به مرد حادثه تمثیل می شود                  

گاهی به بحر عاطفه تبدیل می شود

با دوستان ، برادر مظلوم و یک دل است           

آن قدر بی گناه که هابیل می شود

 


ای ماه ِمات مانده به چاهی که سوخته             

ای چاه الکن ِ به فلک چشم دوخته 

دنیای ما امانت سنگین به دوش داشت                

دنیای ما شرافت خود را فروخته 



                                                                                               

سلام


اول :

جلسه ی شعر خانگی  جمعه ی هفته ی پیش رو ۲۳تیر ساعت ۵تا۸ منزل من.

علاقه مندان حضور تماس بگیرند.

دوم :

 

صبح امروز ، جمعه ، شانزدهم تير ماه ، در انجمن صائب اصفهان كه انجمن

مسن ترهاي اين شهر است حضور داشتم .

 سواي جذابيت هاي خاص اين جلسه ، حضور اتفاقي و شعرخواني و بحث  ونقد  يكي

از غزل سراهاي خوش قريحه ي كشور را درك كردم  كه چندسالي است از نظرها

پنهان شده و با سرطان دست و پنجه نرم مي كند .

اين غنيمتي بود و آرزوي سلامتي براي ايشان دارم ... خسرو احتشامي هونه گاني !

متاسفم که فضای پررونق کنگره های دولتی از حضور مؤثر امثال ایشان بی بهره است

و  فراموش نمی کنم همایش فصلی شعر را در سال 78 که ایشان مجری بود

و حسن کسایی حضور داشت و قیصر امین پور و حسین منزوی هم در سالن اجتماعات

هتل عباسی اصفهان شعر خواندند. باقی اکابر هم نیز ...

سوم :

بنا بر اين است در ميانه ي ماه مبارك رمضان يعني در تاريخ پنج شنبه دوازدهم مرداد ماه

از ساعت پنج تاعصر، يك شب شعر منطقه اي در شاهين شهر برگزار شود.

منظور از منطقه ، شاهين شهر و اطراف در نظر گرفته شده .

موضوع برنامه اتنظار و مهلت ارسال آثار تا آخر تيرماه است البته  با اندك

جايزه ي نقدي نيز براي نفرات برتر !

شعر هاي خود را به كامنت هاي خصوصي همين وبلاگ يا به نشاني زير ارسال كنيد .

دبيرخانه  5273355-0312  شاهين شهر،خ فردوسي، فرعي سوم غربي، مهدقرآن كريم

تلفن مدير وبلاگ ، مرتضي پارسا 09133702979

موقع ارسال اثر اين اطلاعات را بنويسيد :


تاريخ
نام و شهرت
نام پدر
تاريخ تولد
مدرك تحصيلي با ذكر رشته و دانشگاه 
تلفن
نشاني
سوابق هنري
متقاضي شركت در رشته ي
آيا قبلا ً در اين رشته آموزش ديده ايد؟
آيا مايل به عضويت در بنياد فرهنگي حضرت مهدي هستيد؟


اين شب شعر قسمتي از ( جشنواره ي فرهنگي هنري انتظار ) مي باشد كه در

زمينه هاي هنري زير جذب اثرمي كند  و قرار است از سال آينده در جغرافيايي

وسيع تر و شايد هم به صورت سراسري برگزار گردد :

شعر، عكاسي، موسيقي، سرود، نقاشي، گرافيك، وبلاگ نويسي، خوش نويسي،مقاله

 

چهارم :


قطعه قالبي است مهجور و تقريبا ً فراموش شده ، اما من دوستش دارم ،

قطعه برادر غزل است.اصولا ً من فراموش شده ها را دوست دارم.



اگرچه روشني آيه هاي اندامت                اسير ظلمت دستان بي وضوي من است

اگرچه از نفسم صد نسيم مي پوسد           از اين تعفن پنهان كه در گلوي من است

مرا به اسم قديم خودم تبسم كن                   كه انتساب تو اسباب آبروي من است

چگونه دم نزنم از تو اي رفيق؟! كه باز        درون آينه ابليس رو به روي من است

عجيب نيست كه با اتهام هر گنهي          اشاره ي همه انگشت ها به سوي من است

مرا مبخش ! ولي در شمار عشق بيار   كه زخم خوردن و پژمردن آرزوي من است


 

کلماتم همه مجروح تو هستند ای عشق

 زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد

 

 

کلماتم همه مجروح تو هستند ای عشق

 زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد


کلماتم همه مجروح تو هستند ای عشق

 زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد


کلماتم همه مجروح تو هستند ای عشق

 زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد


کلماتم همه مجروح تو هستند ای عشق

 زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد


...

     ....

            .....

برای این پست اگر نظری دارید لطفا فقط در قالب شعر بنگارید

 

 

 

 

سلام  

 

 اخیرا کنگره ی مقاومت دزفول بودم.

 

 بیش ترین لطف برنامه طبق معمول غالب همایش ها دیدن دوستان شاعر بود .

 

اما اصل حرفم اینه که مهلت ارسال آثار کنگره ی هم سفر با پاییز که در کاشان

 برگزار میشه تا پایان خرداده و این کنگره از اون دسته برنامه هاست که بیشترین

 نشست های غیر رسمی رو با دوستان شاعر خواهیم داشت.

 شب نشینی ها و شعر خوانی های دست جمعی و خودمانی این برنامه که به

کنگره ی کلیم نیز معروفه مثال زدنیه 

دوستانی که فقط به شرکت در کنگره و استفاده از فضای شاعرانه ی اون نیاز دارن

و شعر خوانی پشت تریبون براشون مهم نیست ، با هماهنگی جناب شیدا می تونن

 اون جا اسکان پیدا کنن.

 مهم تر از همه این که برنامه کاشان رده بندی شاعران و هیات داوران به معنای

معمول و رایج نداره . 

 این متن کامنت آقای شیداست برای دعوت به برنامه:

 

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی

و همایش سراسری همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان

 انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.

sheydakashan@yahoo.com

مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/

بدون نیاز به دانلود

http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/

*******
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/

بدون نیاز به دانلود http://parvazkontaaseman.blogfa.com/

 

 انشاالله میام ... به امید دیدار همه تون

 

ماه ِ شب ِ سیاه شدن افتخار نیست                وقتی پلنگ در هیجان شکار نیست

دیگر به جای نعره زدن ناله می کند          باور نمی کند که به دردی دچار نیست

انگار می کند که زلیخاست عشق من         سودابه در توهّم خود شرم سار نیست

دیدن تصادفی است گوارا و نا گوار          مردن پس از نگاه به تو نا گوار نیست

در چشم های خیره ات آیینه می شوم         بر عکس تو درون دل من غبار نیست

رفتی که ناگزیر نباشی به هیچ چیز             در عشق ، ناگزیر نبودن قرار نیست

بد باش و بی دریغ بدی کن که حظ کنم    از عشق ، هیچ چیز جز این انتظار نیست

 

 

نقد کتاب

 

 

خبر :

 

نقد كتاب «سطرهاي پاياني»

تأليف مرتضي پارسا

با حضور استاد بهمن رافعی

و شاعران :

مهدي ملكي

امير سنجوري

داريوش مفتخر حسيني

محسن عابدي

 

 آخرين چهارشنبه ي ارديبهشت ، بيست و هفتم

 ساعت پنج عصر

شاهين شهر

كتابخانه ي ارشاد يا تالار شيخ بهايي

تماس بگيريد 09133702979

 

 

 شعر  ... از سومین مجموعه ام که در راه است :

 

 

 

يك جهان حادثه در پشت نگاه من وتوست

لحظه ها گر نخروشند گناه من و توست  –  بهمن رافعي

 

این چه رنجی است که در عمق نگاه من وتوست ؟

این چه دردی است که تاوان گناه من و توست؟!  

            

چشم واکن که پر از آب شود چشمه ی شوق                            

 گریه تنها خوشی  ِ گاه به گاه من و توست

 

سر ِ این جاده گرفتیم و به راه افتادیم                                

غافل از هرچه از این پس سر ِ راه من و توست

 

دست های من و تو پیک امید اند و نیاز                                  

شانه های من و تو پشت و پناه من و توست

 

خنده کن ! گرچه به احوال خودت می خندی                                 

سردی زندگی از سردی آه من و توست

 

من اگر پیش تو ام یا تو اگر پیش منی                                     

عشق ما حادثه ی خواه  نخواه من و توست

 

 

و اين كه انشاالله از عصر چهارشنبه بيستم برج ،

 براي نمايشگاه ، تهران خواهم بود



سلام ، عید مبارک 

خوشبختانه سی دی دکلمه ی غزل های من توسط استودیو باران 

 تهیه و تنظیم شد . یکی از غزلهای این اثر را می توانید از اینجــــــــــــا 

دانلود کنید .

ضمنا ً  اینک پی گیر کسب مجوز و جذب اسپانسر برای تکثیر و توزیع

این اثر هستم .

و اما شعر ...

این غزل آخرین سروده سال نود است :


عشق ، یک بار به بی چاره شدن می ارزد

سفر از خویش به آواره شدن می ارزد


ای زلیخا ! جگرت خون شد و نامت جاوید

جگر این گونه به صد پاره شدن می ارزد


همه گفتند هوس بازی و گفتی یوسف

نازنین است به بدکاره شدن می ارزد


دغل و ناکس و نا اهلم و لاقید و هنوز

جست و جوی تو به مکاره شدن می ارزد


کلماتم همه مجروح تو  هستند ای عشق

زخم خوردن به غزلواره شدن می ارزد


دوست دارم که شکوفا بشوم قبل از مرگ

اوج ، یک لحظه به فواره شدن می ارزد



از دوستت دارم بگو !...

 

 

 سلام ای اهالی شعر  ! ... و ای اهالی دل !

 

 بر همین مبنا این سروده را از بین کارهای اخیر بر تارنما می نگارم :

 

از دوستت دارم بگو ، از دوستت - من-    از رگ رگ ِ پنهان ِ زیر پوستت - من-

از آسمان ِ بر زمین افتاده ات - عشق-       آرامش ِ از بطن توفان زاده ات - عشق-

از دوستت دارم کلامی ساده تر؟ - نه            شعر لطیفی بر زبان آماده تر؟ - نه

من با تو درد و رنج از یک قِسم دارم           چندین نفر هستم ولی یک اسم دارم

روح جنون در جسم من گل کرد کولی !     قلبم چه عشقی را تحمل کرد ! کولی !

بی کس شدم اما نفهمیدم غمم را                        عمق فجیع زخم های مبهمم را

از نو پس از یک عمر فهمیدم یتیمم                       تا آمدم لب وا کنم دیدم یتیمم

اشکم به جوش آمد ، لطیف ِ گونه ام را              دستی نوازش کرد فهمیدم یتیمم

من دوستت دارم ، چه توجیهی بیارم؟!       تو دوستم داری ، چه توجیهی بیاری؟!

انگار کن بعد از زمستان باز داری         یک شاخه ی گل توی گلدان می گذاری

شب ها چرا این قدر تا خوابت بگیرد         هی گرگ جای گوسفندان می شماری ؟

هی فکر دنیا را مکن کولی تو باید               بر تشنگی های خودت باران بباری

کاری بکن هرچیز می خواهی بیاید                       نه بدبیاری بدبیاری بدبیاری

کاری بکن رام تو باشد سرنوشتت            با هرچه هستی باش ! با زیبا و زشتت

کولی شدن زیبا ترین تقدیر من بود          تو بی گناهی عشق من ! تقصیر من بود

از دوستت دارم بگو ، از دوستت - من-    از رگ رگ ِ پنهان ِ زیر پوستت - من-

 

 

درخت غار

 

 

 

بر شاخه هاي درخت غار دو كبوتر تاريك ديدم

يكي خورشيد بود و آن ديگري ماه

همسايه هاي كوچك ! (با آنان چنين گفتم )

گور من كجا خواهد بود ؟

-  در دنباله ي دامن من ( چنين گفت خورشيد )

-  در گلوگاه من ( چنين گفت ماه )

و من كه زمين را بر گرده ي خويش داشتم و پيش مي رفتم

 دو عقاب ديدم همه از برف

و دختري سراپا عريان

كه يكي ديگري بود و دختر ، هيچ كس نبود

عقابان كوچك ! ( بدانان چنين گفتم )

 گور من كجا خواهد بود ؟

-  در دنباله ي دامن من ( چنين گفت خورشيد )

-  در گلوگاه من ( چنين گفت ماه )

بر شاخساران درخت غار دو كبوتر عريان ديدم

يكي ديگري بود

و هردو هيچ نبودند

 

فدريكو گارسيا لوركا – اسپانيا  (1898 - 1936)

 

سلام

 خيلي حرف ... يا دست كم مقداري حرف داشتم .

 چه در مورد لوركا

 وچه در مورد اين شعر و استعاراتش .

در مورد مضامين تخيلي يا عيني اين سروده .

 

 اما فقط به همين نكته بسنده مي كنم :

 بسيار ساختارمند است !

 مثل گلدان گلي تقديم به تو كه آن را  كاوش گرانه يا اندوهگينانه مي خواني .

 

 

 

 

 

فکر تو در تخیل من جا نمی شود

اندیشه ات به ذهن من القا نمی شود

 

دارم سر دوراهی متروک می رسم

یا می شود عبور کنم یا نمی شود

 

گاهی کنار غربت فریاد من بمان

گاهی دری به روی کسی وا نمی شود

 

یوسف عزیز مصر شد و من عزیز تو

یوسف چرا عزیز زلیخا نمی شود ؟!

 

ابلیس ، رانده می شود آدم نمی شود

ابلیس با وجود تو تنها نمی شود

 

دنبال نیم دیگری از من مگرد نیست

ابلیس نیم دیگر حوا نمی شود

 

 

 

 

تاريخ مصرف

 

 

گلدان هنوز پنجره ای از بهار داشت              گلدان هنوز با نفس نور کار داشت

با ماهتاب درد دلی نا امید کرد                      با آفتاب ِ هرگز ِ فردا قرار داشت

با آسمان شکایت ِ دوران تیره گفت              از انتظار گفت ، از او انتظار داشت

با جاده گفت ، جاده هم اما سکوت کرد        مثل همیشه حسرت قدری غبار داشت

در سرفه های پنجره فریاد ِ زنده ای است   جولان ِ باد با گل و گلدان چه کار داشت ؟!

افسوس می خورم که فراموش می شوی       تاریخ مصرف تو هنوز اعتبار داشت

 

 

 

قطعیت دارم اما دوباره                                       می روم احتمالی بمانم

می روم برکه باشم که شاید                                      در پناه زلالی بمانم

قصد کردم که از صبح امروز                                     تا ابد لاابالی بمانم

تا تو در شهر هستی نباید                                   هیچ گاه این حوالی بمانم

ترک کردم تو را تا مبادا                                   با تو حالی به حالی بمانم

عشق ! ای عشق ! ای عشق ! ای عشق !                 از تو بگذار خالی بمانم

 

 

 یاغمور ... وبلاگ زهرا آريان با يك غزل به روز شد

ايشان با هدف يك تعامل سازنده ي ادبي ، به تازگي بلاگر شده اند

 

 

نسترن

 

سلام

 

اول این کار پر حس و زیبا رو از شاعر ۷ ساله نسترن طاهری بخونین :

 

فاطمه رفت

باز دل هامان غم شد

دلم برای او تنگ شده است

دلم می خواست او را می دیدم

و او مرا بغل می کرد

کاش بازهم وقت اذان شود

تا دلم بشکند

و نفس نفس با تو حرف بزنم ای خدا

این است که تو مرا نگاه می کنی ای خدا

من می خواهم

هر بار که نماز می خوانم

از فاطمه با تو درد دل کنم خدا

 

 واین هم قطعه ای از حقیر ... واظهار نظر شما برام مهمه  :

 

 

مگر تو را و مرا سمت تازه ای ببرند        به فکرهای خودت لحظه ای  مجال بده

تمام عرصه ی این آسمان قلمرو ماست         پرنده باش و به این حس زنده بال بده

نگاه خیس مرا دشت های تنهایی                نگاه خشک خودت را غمی زلال بده

گذشته ها همه شان ماضی بعید شدند           به رخوت تن مایوس حال ... حال بده

قرار نیست من و تو کنار هم باشیم              به درد های پر از حسرتت زوال بده

به این تمایل مرموز و حالت مجهول            کمی علاقه ... کمی عشق احتمال بده

 

 

 

 

 

سلام


 انشاالله جلسه ی بعدی از جلسات شعر خانگی

در ماه جاری خواهد بود.

در صورت تمایل به حضور تماس بگیرید

 


از تجربه ی جدا شدن می گفتم                                               

از لحظه ی دست و پا زدن می گفتم                                           

تصویر تو در آینه افتاد که من                                                        

بی واسطه با خودم سخن می گفتم

 

 

 

از لحظه ی رعد و برق تا بارش ابر                                                

از جنبش یک غزال تا غرش ببر                                                   

از من تا تو ...  تمام این جریان ها                                              

آبستن حادثه است با منطق جبر


 مرتضی پارسا

 

 

من تنی را در شب پاییز ، می رقصم                                                     

من خودم را از خودم لب ریز می رقصم                                            

بی شباهت نیست توفان را و رقص من                                                   

در شب یخ کرده توفان خیز می رقصم                                                  

شعر من یا با تنت بر  دار خواهد شد                                                        

یا تو را حتی به دار آویز می رقصم                                                     

در مصاف مشت وسنگ وسینه و گوگرد                                           

ای برادر جان چه شور انگیز می رقصم                                            

شب تمام سایه ها را در خودش حل کرد                                                  

من تمام سایه ها  را نیز می رقصم


 زهرا آریان

 

 

 

 

 

سلام

 ساعاتی پیش ، یکی دیگر از جلسات خانگی ما به پایان رسید .

 فقط عرض می کنم که خوش گذشت و لذت بخش بود .

هم شعرهای قوی

 هم شعر های ضعیف ! 

 هم تقابلات شدید نظریات ادبی

 و هم ملاقات ِ دوستان ... دوستانی که بعضا ً برای اولین بار همدیگر را می دیدند

همه و همه لذت بخش بود.

جمعا ً پانزده نفر زن ومرد ... از جوان سرباز تا پیرمرد قرین هفتاد سال در

 قالب های مختلف خواندند وشنیدند.

 مهمانان ما از شاهین شهر

هم چنین ویلا شهر و حاجی آباد ( که از توابع نجف آباد هستند )

 و از  اصفهان و کاشان تشریف فرما شده بودند و منتظر دوستان سایر شهرستان ها

 در جلسات آتی نیز هستم ...

علی الخصوص که استاد بهمن رافعی قول شرکت در جلسه ی آتی را به بنده داده اند .

تشکر ویژه از آقایان :

 محمد مستقیمی ( راهی )

 عطا منصوری

و سیروس شجاعی فر ( منشط اهوازی )

 

 

 عرض دیگری نیست جز غزل :

 

 

یک عمر سرگرمیم با نازک خیالی ها

 فصل سراب است و هجوم خشک سالی ها

از آب ها محروم ، در مرداب ها محصور

بی چاره ما ، بی چاره تر شاید شمالی ها

در خود گره خوردیم وانگشتی هزاران بار

 بیرون ما را نقش زد مانند قالی ها

هر روز ِ ما را بهتر از دیروز می خواهد

 با وعده ها با نقشه ها با ماست مالی ها

ایام را با سعد ونحس دیگری دیدیم

تقویم ها خالی است از فرخنده فالی ها

فرصت بده شعری بخوانم بعد راهی شو

بغضم فرو شد عقده شد از بی مجالی ها

شب ساعت ِ ده کوچه از آژیر ِ غربت پُر

وقتی مرا جا می گذارند آشغالی ها

 

 تابستان نود

 

 

 

فضایی دیگر در ادبیات پایداری

 

 

 

 

                                              سلام

اول :

 انشاالله همين جمعه ... هفتم مرداد ... از پنج تا هشت عصر ...

با حضور آقايان و خانم هاي علاقه مند ...

و احتمالا جناب آقاي راهي ...

در منزل من جلسه ي ادبي برگزار خواهدشد.

علاقه مندان به حضور با من تماس بگيرند.

ضمنا ً دو غزل جديد بنده پس از ارائه در اين جلسه در پست بعدي فوران  

به نمايش گذاشته خواهند شد. پس ازهم  اينك تمناي اظهار نظر دارم.

دوم :

نا پرهيزي كردم و اخيرا ً در دو جلسه ي ادبي شركت نموده ام. شاهين شهر و چادگان.

سطح انديشگي و ادبيت قاطبه ي آثار دوستان ، دست كمي از سطح داوري كنگره هاي

اين روزها ندارد!

 

 

 

 

تو رفتي و پدر آرام بي قراري كرد

گلي كه بوي تو را داشت آبياري كرد

 

خبر رسيد كه تو مرده اي ، تحمل كرد

اگرچه مادرت آن روز ، سخت زاري كرد

 

كنار پنجره طاقت نداشت مكث كند

به باغ رفت و غزل خواند و داغ داري كرد

 

پرنده را به هوا داد و سال ها پس از آن

هواي لحن پر از حسرت قناري كرد

 

خبرنگار ِ تو آمد ، پدر مصاحبه كرد

و بر درستي يك حرف ، پافشاري كرد

 

به مرد گفت كه مرگ ِ تو اشتباه ِ تو بود

و مرد رفت و پدر نيز سوگ واري كرد

 

 

 

محیط کن به تنت گرم و آشنا بدنم را

ببند با دهن  ِ بی تکلفت دهنم را

درون حلقه ی بازوم در سکوت بیارام

که در تلاطم لب هات بشنوی سخنم را

من ِ مسافر ِ شب گرد ، اختیار ندارم

 بدون بوسه به سیمای ماه ، رد شدنم را

نیاز نیست که اسم شب از غریبه بپرسی

 که می شناسی از این دست ، طرز ِ در زدنم را

میان وسعت ِ هیچ آرزو به یاد ندارم

رها و رسته بدین گونه اسب تاختنم را

من از جلای وطن راضی ام ، بهشت من این جاست

 که با هدایت ابلیس یافتم وطنم را

 

زمستان 89